همیشه پای ثابت سوالای امتحان تاریخمون این بود: « فلانی که بود و چه کرد؟»  که در مورد یک شخصیت تاریخی بزرگ بود.  خب، من شخصیت بزرگی نیستم، تاریخی هم نیستم. یک آدم کاملا معمولی ام. حتی استعداد خاصی هم ندارم که بخوام خودم رو با اون تعریف کنم. قصه من، با خیلی قصه های دیگه هم پوشانی داره و اینجا، قصه خودمو تعریف می کنم. فاطمه ای که همیشه دلهره آینده داشته. 

برای پاسخ دادن به سوال عنوان:

فاطمه سین2 یا به عبارت دیگر سیده فاطمه سخاوتی، در روز هشتم فروردین 1377 که از قضا شنبه هم بود، در بیمارستان سینا مشهد، در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. وی تا 4 سالگی کاری به جز خوردن و خوابیدن، تلف کردن پول های پدر به هر شکلی، و حرام کردن پوشک و اکسیژن انجام نمی داد. در سن چهار سالگی، زمانی که خواهر بزرگترش، الهه، کلاس اول دبستان را طی می کرد، با او الفبا آموخت. اولین کلمه ای که با فونت میخی نوشت نرگس، نام دختر عمویش بود. در دوران مهد کودک کنار نقاشی هایش انشا می نوشت و تنها مثالی که در ذهنش باقی مانده کنار نقاشی آسمان شبش، نوشته بود:« ماه زیباست، ماه در آسمان می درخشد. » کادو مورد علاقه اش در سنین کودکی کتاب های داستان مصور بود. اطلاعات بسیار زیادی از دوران کودکی وی در دسترس نیست جز اینکه هیچ وقت در جشن های شب یلدا، روز نوروز و پایان سال در مهد کودک و پیش دبستانی حضور نداشت و تنها حضورش با این تهدید همراه بود:« اگر موقعی که دود میاد سرفه کنین صورتتونو مثل کلاغا سیاه می کنم میام به مامان باباها نشون می دم. »

دوران مدرسه اش را با قدم گذاشتن به «دبستان دخترانه امام رضا (ع) واحد 5» شروع کرد. از روز اول مدرسه همین در خاطرش است که کش مقنعه مدرسه اش را به تبعیت از کش مقنعه مادر بزرگش از روی مقنعه به پشت سر فرستاده و موجبات خنده تمسخر دوست های خواهر بزرگترش را فراهم آورده. به طور کلی در دوران تحصیل هیچ گونه استعداد چشم گیری نشان نداده و همیشه نا مرتب و شلخته می نمود. به گونه ای که اقوام نزدیک محصل در همان مدرسه وجودش را به عنوان فامیل یا آشنا انکار می کردند.پاتوقش دفتر مدیر یا معاون مدرسه بود و تا سال دوم راهنمایی به اخراج از مدرسه تهدید می شد. تنها زمانی که حضورش بولد تر می نمود در گروه تئاتر مدرسه بود که با حضور از سال دوم راهنمایی تا دوم دبیرستان سابقه نسبتا خوبی را برهم زده بود. اما از سال سوم به بعد، آرزوی باز کردن روی صحنه را به قبرستان آرزوهای مرده فرستاد.

در نظر  داشته باشید که وی تحصیلاتش را همچنان در مدارس امام رضا ادامه می داد. وی از سال دوم راهنمایی به رمان نوشتن رو آورد و در همین راستا با سایت نودوهشتیا آشنا شد. نام کاربری اش به ترتیب 13770- NADIN -   و NILOUFAR  بود و دوست های مجازی خوبی در آنجا پیدا کرد که از بین آن ها همچنان با حنا و فاطمه در ارتباط است. 

در سال سوم دبیرستان از سایت نودوهشتیا خروج کرده و رمان نویسی فرومانه اش را کنار گذاشت. خواست که به امتحانات نهایی اش بچسبد ولی نچسبید و با معدل 17/53 از سال سوم دبیرستان خداحافظی کرد. در تابستان چهارم دبیرستانش که به تابستان طلایی معروف بود، کلش آف کینگز بازی می کرد و این روند ننگین را تا آبان 94 ادامه داد. ولی از آبان توسط دوستش با خانه کنکور عارف آشنا شد و همین آشنایی پله ای برای صعودش بود. وی از شاگرد تنبل به خرخوان رقابتی تبدیل شد و ناگهان تراز برایش مهم شد. رتبه مهم شد. شرایط به گونه ای تغییر کرد که وی هدفش را از معلم زیست شناسی به پزشکی تغییر داد و سال کنکور خودش را نسبتا کشت. ولی در نهایت با معدل 5659 منطقه یک از کنکور 95 خدا حافظی کرد و تنها دستاوردش که آن را معجزه زندگی اش می خواند، پذیرش در رشته زیست شناسی سلولی مولکولی دانشگاه فردوسی مشهد است، آن هم به عنوان آخرین نفر شبانه. وی زمانی که کارنامه سبزش را دید دچار خزان یا برگ ریزان شد :)

ترم اول لب مشروطی را نصفه نیمه بوسید و با معدل ننگین 13 و اندکی ترم اول را به اتمام رساند. ترم دوم کمی به خودش آمد و شروع کرد به نوشتن جزوه با ویس استاد. با کمی بی انصافی و گرفتن نمره 8 از درس اخلاق اسلامی معدل خود را حدود دو نمره بالا کشاند و همین روند صعودی را تا ترم سه ادامه داد. ترم چهار کمی خراب کرد ولی از ترم 4/5 (ترم تابستان) به خودش آمد و ترم 5 تا 8 عنوان دانشجوی نمونه را یدک کشید. وی پس از پایان کارشناسی به بلاد کفر برای ادامه تحصیل مهاجرت کرد و پس از گرفتن مدرک دکتری به ایران بازگشت. سپس به شغلی که همیشه آرزویش را داشت یعنی معلمی رو آورد. سپس مدرسه ای را تاسیس کرد و عنوان خیر مدرسه ساز را به یدک هایش اضافه کرد. و در پایان 77 سالگی چشم از جهان فرو بست. وی همواره مخالف سرسخت تبعیض های بین رشته پزشکی و سایر رشته های علوم تجربی بود و همواره یا این تفکر در تقابل بود. 

وی همواره از پدر خویش به عنوان «سوپر هیرو» زندگی خویش یاد می کرد و از نقش پدرش در تشویق های بی امان به کتاب خوانی، درس خواندن و بهترین بودن به نیکی یاد می کرد.